شهاب الدين احمد سمعانى

289

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )

ديگر روزى در آن خانه بگشايم و با خود گويم : تو اينى ، خود را فراموش مكن . پاره‌اى آب گنده در پاره‌اى پوست ژنده كى رسد كه تكبّر كند ، همانا كه اين سرورى ما چشم زخم وجود است . بيت تا بود ستم ز بودِ خود ناشادم * هرگز گامى به كامِ خود ننهادم 32 هرچند برانديشم نايد يادم * تا من به وجودِ خويش چون افتادم ما كه از آدم زاديم روز مصيبت آدم زاديم ، فرزندى كه روز مصيبت زايد ، اول آوازى كه به سمع وى رسد نوحه بود چگونه باشد . لاجرم هر كه بر اين حرف واقف شود زهره‌اش آب گردد 33 . بيت يك ساعت بىرنج نباشد دلِ عاشق * با رنج سرشتند تو گويى گلِ عاشق از هجر همه درد بود بهرهء مهجور * وز عشق همه رنج بوَد حاصل عاشق آنان كه دربند هستى افتادند 34 و گرچه درجه‌هاى عظيم يافتند از ولايت و نبوّت و صدق و محبّت ، غبطت بردند كسانى را كه از عدم در وجود نيامدند ؛ زيرا كه به چنين وجود هيچ عاقل شاد نگردد و نه نيز چشم روشن . عمر خطّاب با اين خلعت رفعت - كه لو كان بعدى نبيّا لكان عمر - در راهى مىرفت ، دست دراز كرد و كاه برگى برداشت و گفت : ليتنى كنت هذه التّبنة . عمران حصين به آن خاكسترى بگذشت باد در وى افتاده بود و در عالمش مىبرد ، گفت : ليتنى كنت هذا . اى درويش ! مصيبت‌زده چون در مصيبت خود به غايت رسد خاك بر سر كند . او خود كه ترا آفريد 35 از عين خاك آفريد . نهاد تو عين مصيبت است ، ديگران در مصيبت خود از عين تو بر سر مىكنند 36 ، عالم همه بهشت بود تا تو نيامده بودى ، زمين همه باغ و بوستان بود تا تو نبودى ، بركات خواجه در عالم آمد بوستان خارستان گشت ، باغ داغ شد ، گل خار گشت ، دولت محنت شد ، تو به خود درمانده‌اى و خلق به تو درمانده . نه تو علاج خود مىدانى و نه كس علاج تو مىداند . آن مهتر ما گفتى : سلطان را عادت باشد كه روزى كه جشن سازد ، يكى را كه به چهره مكروه‌تر باشد بيارند و جامهء سياه در وى پوشانند ، وقتى اميرى مگر / b 94 / جشنى ساخته